اگر همه جنبه هاي رويدادي كه 19 اكتبر 2008 در فرانسه روي داد به آنگونه بررسي شود كه «نوربرتو بوبيو» فيلسوف، مورخ و روزنامه نگار ايتاليايي گفته است؛ بسياري از مسائل و کمبود های بشر امروز به دست مي آيد كه مي شود به رفع آنها پرداخت. يك مرد 31 ساله داراي زن و فرزند به نام «هانريك عروجيان» در جستجوي كار و درآمد و تامين رفاه خانواده از ارمنستان به فرانسه مي رود. در اينجا در تارهاي عنكبوتي ضوابط و قوانين كهنه و نو گرفتار مي آيد و دو سه بار به چنگ پليس مي افتد. در اين گير و دار با يك زن 60 ساله فرانسوي به نام «ژوسيان ناردي» آشنا و همخانه او مي شود. از آنجا كه نياز به جا و مكان و تكيه گاهي داشته وعده هايي به ژوسيان مي دهد كه ژوسيان باور مي كند و اميد به او مي بندد. مدتي مي گذرد و هانريك دوباره به دام پليس مي افتد، زنداني و به عنوان مهاجر غيرقانوني در آستانه اخراج از فرانسه قرار مي گيرد. ژوسيان با شنيدن خبر اخراج هانريك، ناگهان همه اميدهاي خودرا برباد رفته مي بيند و با يك بطري پراز مايع شعله زا به مقابل زندان مي رود و خواستار آزادي هانريك مي شود و چون تلاشش به جايي نمي رسد خودرا همانجا آتش مي زند و جان مي دهد. خبر در رسانه ها منتشر مي شود و جماعتي دست به تظاهرات مي زنند و دولت وارد قضيه مي شود، موضوع بزرگ و به سراسر جهان مخابره مي شود و ....